![]() |
![]() |
|
| نوای رسایت... صدای رهایت... به کوچه شب کشیده مرا |
|
درین شبها
که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر میترسد درین شبها که هر آیینه با تصویر بیگانهست و پنهان میکند هر چشمهای سر و سرودش را چنین بیدار و دریاوار تویی تنها که میخوانی. تویی تنها که میخوانی بر آن شاخ بلند ای نغمهساز باغ بیبرگی بمان تا بشنوند از شور آوازت درختانی که اینک در جوانههای خرد باغ در خواب اند بمان تا دشتهای روشن آیینهها، گلهای جوباران تمام نفرت و نفرین این ایام غارت را ز آواز تو دریابند. درین شبها که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر و ابر از خویش میترسد و پنهان میکند هر چشمهای سر و سرودش را درین آفاق ظلمانی چنین بیدار و دریاوار تویی تنها که میخوانی. آری... ای خوش آوازم بخوان شوری در دلها کن.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت توسط وصال |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ای نغمه گر عشق بردی تو ز هوشم
آواز تو گرديد آويزه گوشم آورده می نوشت در جوش و خروشم خمخانه هستی را بنهاده به دوشم..... |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1390 |
|
RSS
|